شعری از زنده یادفریدون فرخزاد
در گوشه این اتاق تاریک ، یک باغ نشسته است بیدار
از دوست ندیده جز مذلت ،از غیر کشیده رنج بسیار
در ریشه هر گیاه سبزش ،انبوه کسالت است و دیوار
بر بام بلند ابرهایش ، خورشید نمی شود پدیدار
هر ثانیه اش هزار سال است ،در فاصله نگاه و دیدار
این باغ منم که خسته از خویش، در خویش خزیده ام دوصد بار
عشق است که میدهد خزانم ،عشق است که میکند گرفتار
+ نوشته شده در پانزدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت ۲:۱۲ ق.ظ توسط شیرین
|