بر آمد به سنگ گران سنگ خرد
هم آن و هم این سنگ گردید خرد

فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همی کرد و خواند آفرین

که او را فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد

یکی جشن کردآن شب وباده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد

جهان دار هوشنگ با رای و داد
به جای نیا تاج بر سر نهاد

وزان پس جهان یکسر آباد کرد
همی روی گیتی پر از داد کرد