جملاتی از جنس احساس

آغوش بعضي‌هــا...
علم را زيـر سوال مي‌برد!
آنقدر آرامت مي‌كند...
كه هيـچ مسكني ...
جــايش را نمي‌گيرد....

 

گذشته‌ای که حالمان را گرفته است
آینده‌ای که حالی برای رسیدنش نداریم
و حالی که حالمان را به هم می‌زند...
چه زندگی خوبی؟؟؟

 

دیگه نه بحث می‌کنم،
نه توضیح می‌خوام،
نه دنبال دلیل می‌گردم...
فقط می‌بینم، سکوت می‌کنم و
فاصله مي‌گیرم.

 

هیچگاه براى بدست آوردن محبت کسی
تنت رو به او نسپار
هیچ تضمینی نیست که فردا تو رو فاحشه نخواند

 

گاهی آدم دلش فقط یک دوستت دارم می‌خواهد
که نمیرد!

 

ای یار تو را به خانـه نمی‌خوانم
به تنـهایی بی پایانم بیـا

 

بسته راهِ نفسم بغضُ و دِلم شعلهِ وَر است
چون يتيمي كه بهِ او،
فُحشِ پدر
داده كسي...

 

گاهی قبل از رفتن
قبل از به زبان آوردنِ
خداحافظ
چشمانت را ببند
به لحظه‌هایتان
به خنده‌هایتان
به دعوا و بچه بازی‌هایتان
به بی حوصلگی ها و بعد دلتنگی‌هایتان
به حسودی هایِ عاشقانه‌تان
به لحظه‌هایتان
فکر کن !
اگر لبخندی رویِ لبهایت آمد
اگر دلت برایش بی‌تابی کرد
اگر فکرِ دستهایش مجنونت کرد
یک قدم به عقب بردار
نگاهش کن
بگو :
راستی . . فردا با هم به کافه‌ی همیشگی برویم

 

زمان را
در جغرافیای دلم
متوقف می‌کنم
و نقش تو را
در دیروز قاب می‌گیرم
تا همیشه
خوب من بمانی


دلتنگی
شکستن
نفرت
سوختن
هیچ کدام
حاکم دلم نشدند
هوای این دیار
گرچه ابریست و بی امان
می‌بارد
اما زمزمه باران و برگها
هنوز از جنس عاشقی ست

آری ! محبوبم !
ما فقط
در زمانه بدی
بهم رسیدیم......

 

همه‌ی چیز های خوب از دست رفته
یک روز بر می‌گردند...
اما...*****

خشونت همیشه فیزیکی نیست... همین به ظاهر محبت‌ها و مراقبت کردن‌ها. همینکه به خودت و با هر نسبتی تنها به خاطر مرد بودنت اجازه بدهی برای نوع و روش زندگی من تصمیم بگیری

 

فرقی نمی‌کند
قدمها
سست باشد
یا محکم
کسی که عاشق است
با پا نه
با قلب می‌آید
که پاها
نه برای ماندن ،
بلکه برای رفتن ، آفریده شده‌اند!

 

از واژه‌هایم ، غم را که خط بزنی ،
می‌رسی به خودت ،
که منشاء تمامِ نوشته های منی !*****

پشت شیشه بخار گرفته، دستانت نوشت برو........!!
در را که باز کردم، اشکهایم خیس شد ....!!
و رد پاهایم میان تمام نفسها محو شد .....!!!
حالا روی هر شیشه‌ای که ها می‌کنم ،
دنبال عاشقانه‌های تمام مردم شهر می‌گردم....!!
می‌خواهم بدانم، کجای این سیاهی شب !!
کسی با نفس‌هایش،...!
پشت شیشه شکسته باور من
می‌نویسد با من بمان.........!!!

 

تنهایی یعنی
هنوزم سعی می‌کنی از تو رفتار و حرفهاش
یه نکته ای پیدا کنی
که بخودت تلقین کنی
داره هنوز به تو فکر می‌کنه.....!

 

وقتی دختركی در زندگيت هست كه به اين سادگی‌ها گريه نمي‌كند،
و مي‌شنوی از آن‌طرف خط كه اشک مي‌ريزد و
و مثل هوای اين روزها به هق هق می‌افتد
نخواه كه چشمانش خيس نشوند!
مشتت را به ديوار نكوب!
كلافه و كشيده اسمش را صدا نزن!
بی تفاوت عبور نكن!
اين حال ويرانش مي‌كند!
مردانه آرامش كن
بگذار بفهمد آغوشت به روی آشفتگی‌هايش باز است
در گوش دلش بگو
باشد! هرچه تو بگويی! هرچه تو بخواهی!
بگذار عشقت آرامش كند!
با دلش راه بيا...
وقتی دختركی كه به اين سادگی‌ها اشک نمي‌ريزد
به هق هق می‌افتد
بايد نگرانش شد!

 

كجایی؟!!!
تو که نیستی همه می‌خواهند جای تو را پر كنند!!
بیا!...
به همه بگو!!
تو تكرار شدنی نیستی!!!
جای تو جز با خودت پر نمی‌شود...!!

 

همیشه نه ، ولی گاهی
میان بودن و خواستن
فاصله می‌افتد
بعضی وقتها هست که
کسی را با تمام وجود می‌خواهی
ولی نباید کنارش باشی...

 

لطفــا دوستم نداشته باش !
از آخریــــــن باری که دوستم داشتند تـــــــا امروز ...
خیلــی سخــــــــت گذشت..

 

شيطان محترم است !!!
او نخستين کسی بود که فهميد \" انسان \" جنبه‌ی سجده کردن ندارد ...

 

لطفــــــــــــاً …
طــــــوری خاطــــــره بسازیــــــد …
کــــــه …
بعــــــد از شمــــــا هــــــم …
بتواننــــــد ” زندگــــــــــــی ” کننــــــد …
بـــا تــچـکـــر ....

 

از اینکه به اطاقم بیایی و در را باز کنی
هراس ندارم
فقط
قبل از آمدن تماس بگیر
شاید کمی پیـر شده باشم
ختم کلام

 

اي کــاش
دلـيـل شـب بيــداري‌هايـم
بودنت بــود
نــه نبودنـت....!

 

تعجب نکن که چرا هنوز فراموشت نکردم
آدمها هیچوقت بزرگترین اشتباهِشونو فراموش نمیکنن
هیچوقت..

 

گاهی سر می چرخانم و به گذشته نگاه می‌کنم
چقدر خستگی پشت سرم جا مانده . .!!!

 

می‌دانی...
می‌فهمی...
اما باز تکرار مي‌کنی
اشتباهی را که حتی دیگر نمی‌شود اسم تجربه گذاشت رویش
و بی تفاوت گذشت از کنارش
می‌گذرد
تمام می‌شود
اما آن حس تلخش
می‌ماند با تو...
تا حالا
و تا آخر دنیا!!!

 

سفید شد! تار مویی را که می‌گفتی با دنیا عوضش نمی‌کنی ...

 

دوست داشتن تصاحب نیست ، توافقه!

هنر اینه کـه پرنـده جَلدت بشه ،
" نه اینکه پرهاش قیچی بشه ...

 

گفتم غم تو دارم
چیزی نگفت و بگذشت
حافظ خوشا به حالت
یارم گذشت و یارت
گفتا غمت سرآید

 

الهی! بر هر که داغِ محبت خود نهادی، خرمنِ وجودش را به بادِ نیستی در دادی!
الهی! با بهشت چه سازم و با حور چه بازم؟ مرا دیده‌ای ده که از هر نظر بهشتی بسازم!
الهی! هر کس را آتش در دل است و این بی‌چاره را آتش بر جان، از آن است که هر کس را سر و سامانی است و این درویش را نه سر و نه سامان!
الهی! چون آتش فراق داشتی، دوزخِ پر آتش از چه افراشتی؟
الهی! فراق کوه را هامون کند، هامون را جیحون کند، جیحون را پر خون کند. دانی که با این دلِ ضعیف چون کند؟
الهی! من کیستم که تو را خواهم، چون از قیمتِ خود آگاهم، از هر چه می‌پندارم کمترم، و از هر دمی که می‌شمارم، بدترم!
الهی! اگر مستم و اگر دیوانه‌ام، از مقیمانِ این آستانه‌ام، آشنایی با خود ده که از کائنات بیگانه‌ام!
الهی! اگرچه بسی طاعت ندارم، اما جز تو کسی را ندارم، ای دیر خشمِ زود آشتی!
الهی! هر روز که می‌آید ناکس‌ترم، و چنان که پیش می‌روم واپس‌ترم!
الهی! اگر خامم، پخته‌ام کن و اگر پخته‌ام سوخته‌ام کن!
الهی! تو مشتریان بابضاعت داری با مشتریانِ بی بضاعت چونی؟
الهی! اگر یک بار گویی بنده‌‌ی من، از عرش بگذرد خنده‌ی من...
از مناجات نامه‌ی خواجه عبداله انصاری

 

این نهایت جنایت ست
که تو می‌خندی
و من چون فرشته‌یی
از بهشت رانده می‌شوم...

 

نگاه م کردی
لبخندی زدم
ماه فرو ریخت
جایِ باران*****

مـوی بـشـکـافـی بـه عـيـب ديـگـران
چـو بـه عـيـب خـود رسـی کـوری از آن !

 

تنها یک حرف مرا هر روز غمگین تر می‌کند …
همان یک “ن” که در ابتدای “بودنت” نشسته است !

 

دوره ،دوره‌ي گرگهاست ...
مهربان که باشي، مي‌پندارند دشمني!
گرگ که باشي، خيالشان راحت مي‌شود از خودشاني!!!
ما تاوان گرگ نبودنمان را مي‌دهيم

 

خـــدايــا..
يــــا کســــــي را بــه مـــا نــــده
يـــــا اگـــــــــر ميــــــدهـــــي
ديــــــــگر از مــــــا نـــگيـــــر
آدمــــها هـم هديــــه را پــس نمـــــــي گيـــــــرنـد

قرار نیست
من هم
دل کس دیگری را
بسوزانم !!
برعکس ...
کسی را که
وارد زندگیم می‌شود
آنقدر
خوشبخت می‌کنم
که
به هر روزی
که جای \"او\" نیستی
به خودت
\"لعنت\" بفرستی .

 

پیشانیم...
چسبیدن به سینه‌ات را می‌خواهد...
و چشم هایم خیس کردن پیراهنت را...
عجب بغض پر توقعی دارم من

 

نه اسمش عشق است، نه علاقه، نه حتي عادت…
حماقت محض است دلتنگ کسي باشي که دلش باتو نيست…

 

اعلامیه‌ها همیشه می‌خندند
این قانونِ کشوریست
که در آن مرگ
بهترین قسمتِ یک زندگی ست

 

از هيچكس انتظاری‌ندارم/
فقط
اگر شد!
در اين هجوم سرد تنهايی‌/
در اين طوفان تاريكی‌/
در اين شب
كه دارد ذره ذره در من رخنه مي‌كند/
برای‌اين سرگردان
كوچه های‌شهر/
برای‌اين دل
آرامش آرزو كنيد...!
ديگر از هيچكس انتظاری‌ندارم...

آدم زده‌ام
چشم می‌گذارم بر هم
که به حال خودم دم کشم
تا لب سوز کسی نباشم
ناخورده‌ی یک دل بُرده ام
تکه‌هایم را اگر خفت هم دهند
این پازل بی تو کامل نیست

 

درد، انسان را به انديشه وامي‌دارد. انديشيدن، انسان را خردمند مي‌كند. خرد، سبب تاب آوردن زندگي مي‌شود.

جان پاتريك*****پـــایــیـــز اســـتـــ ؛
انـــار نیــســتــم کــه بــرســم بــه دســـتــهــای تـــو
بــرگـــم…
پــر از اضـــطـــرابــ افـــتـــادنــــم

 

تنهایی آدم را عوض می‌کند
از من چیزی ساخته
که هیچ وقت نبوده‌ام...

 

هیچ پروازی
به خاطرِ دلتنگی مسافرش
لغو نمی‌شود...!

 

حـقـیـقـت دارد !
کافـی سـت چــمـدان هــایــت را ببــندی.......
تــا حــاضـر شــونــد ، هـمه
بـــرای ِ از یـــاد بــُـردنــت !
آنـکه بــیشتـر دوستـت میــدارد ، زودتــــر !!!

*جملاتی از جنس احساس*

زن دانا به مرد الهام می‌دهد ،
زن زیبا مرد را مفتون می‌سازد ،
ولی زن مهربان مرد را تصاحب می‌کند....

 

باران که هیچ …
در کنار تـــــو مرگ هم شاعرانه است!

 

هر پرهــــــیزکار گذشـــــــته ای دارد
و هر گناهکار آینده‌ای
پس  ، قضــــــــاوت نکن.

 

دلم برات تنگ شده
ولی دلتنگی‌ام کمتر از بی محلی ات درد دارد...

 

سکوت گورستان را می‌شنوی؟!
دنیا ارزش دل شکستن ندارد...

 

آغوشها خیلی زود آدمها را یتیم می‌کنند.
ناگهان به خود می‌آیی و
می‌بینی پشتت خالیست و
از کسی که بهش تکیه داده بودی خبری نیست.
به خود می‌آیی و می‌بینی ،
فرقی نبود ،
بین آن کسی که سالهای عمرت
با شکنجه‌هایش سپری شده ،
با کسی که عاشقانه آغوش به رویت گشوده.
آخر آخرش را که ببینی ، همه یکیست.
همان نبودن...همان تنهایی...
اما دیگر دل پاره‌ی من طاقت اینهمه وصله پینه را ندارد.
شاید لذتهای اولش ،ارزش دردهای آخرش را نداشت ،
اما همین کافی بود که من باور کنم خوشبختی هم وجود دارد.


شاید یک روز ، یک نفر ،
یک جوری آدم را بخواهد که خواستنش به این راحتی ها تمام نشود...
درست مثل جاده‌ای بی انتها...

 

بزرگترین موفقیت زندگی‌ام این بوده که با چشمهای خودم ببینم که چطور
فراموشم می‌کنند!

 

بوق نزن!
آدمها کی گوش کرده‌اند؟
آدمها با حرفهای از ته دل هم
تکان نمی‌خورند
با بوق تکان بخورند؟

 

دیگر بازیچه‌ی باران نمی‌شوم
همان یکبار عاشقی برای هفت پشتم بس بود...

 

چــه غمگــینانه است وقتی در بــاران به تــو چــتر تعــارف می‌کـنند!
پـــرده را کـــنار مــیــزنم، بــاران خــودش را مــی زند بــه شــیــشـه
مــن خــودم را بــه آن راه! تمــام چــیزی کــه بــاید از زنــدگـــی آمــوخــت...

 

بی آشیانه را شوق ماندن نیست
سنگ بر زمین ننداز  ، من خود پریده‌ام

 

آدم‌ها با دلایلِ خاصِ خودشان به زندگی‌ما وارد می‌شوند
و با دلایلِ خاصِ خودشان از زندگی‌ِ ما می‌‌روند
نه از آمدن‌ها زیاد خوشحال باش  ،
نه از رفتن‌ها زیاد غمگین
تا هستند دوستشان داشته باش
به هر دلیلی‌که آمده‌اند
به هر دلیلی‌که هستند
بودنشان را دوست داشته باش... بی‌هیچ دلیلی‌
شادمانی‌های بی‌سبب ،
همین دوست داشتن‌هایِ بی‌چون و چراست

 

خدایـــــــا  ،
مــــن اگـــر بــــد کـــردم  ،
تـــو را بنــده دیــگر بسیــار اســـت  ،
تـــو اگـــر بــــا مــن مـــدارا نکنـــی  ،
مـــرا خـــدای دیـــگر کجـــاست؟

 

اگر سهمی از فردا داشتم که هیچ اما اگر فردا سهم من نبود  ،به یاد این
همه سادگی  ،یک یادش بخیر ساده از سهم خودت برایم کنار بگذار تا تلافی
کرده باشی امروزی را که تمام سهمم را برای دلتنگیهایت کنار
گذاشتم....

 

شهامت می‌خواهد
سرد باشی
اما گرم لبخند بزنی!

هميشه مرد نيست!!
گاهی زن مجنون می‌شود.
و مرد لیلی

 

آدمها!!
شما را به خدا اگر قصد عاشقى داريد عاشق همان شويد كه هست, نه عاشق بتى كه قرار است از او بسازيد...

مردم اشتباهات كوچك خود را روى هم مي‌ريزند و از آن غولى مي‌سازند كه نامش تقدير است..

 

ندیدنی‌ها
همیشه بد نیستند
مثل رودی که سرچشمه‌اش پیدا نیست
یا صدای پرنده‌ای میان درختها
یا گاه
زنی که پشت عکسی پنهان شده
ولی دستانش نوازش می‌کنند...

 

دل‌تنگی‌های آدمی را
باد ترانه‌ای می‌خواند
رویاهایش را
آسمان پرستاره نادیده می‌گیرد
و هردانه‌ی برفی
به اشکی نریخته می‌ماند
سکوت سرشار از
سخنان ناگفته‌ست

 

تنهایی
چیزهای زیادی
به انسان می‌آموزد
اما تو نرو
بگذار من نادان بمانم...

 

انسان بودن یعنی اینکه...
وقتی با کسی مشتاقانه کوهی رو بالا رفتی
اما رو قله حس کردی که ازش بی نیاز شدی ،
یادت نره که اون پایین چقدر بهش نیاز داشتی...

 

دیگر کسی دستانت را نمی‌گیرد
در جیبت بگذار شاید خاطره‌ای ته جیبت گرم مانده باشد تا دستانت را گرم کند...

 

کنار کسی بمان
که وقت هوشیاری
تورا بیش از مستی بخواهد
کسی که چشمهایش تورا
چون کتاب ناب ورق زده
کلام به کلام بخواند
کسی که با آواز تو ساز شود
و آنگاه تو
رقص عاشقی را آغاز کن........

 

نه حوصله‌ی دوست داشتن دارم نه میخواهم کَسی دوستم داشته باشد
این روزها سردم مثل دی  ، مثل بهمن  ، مثل اسفند
شده‌ام مثل فصلم مثل زمستان! این روزها پُر از سکوتم …

 

داشتن دوستی که آدم نسبت به او احساس آرامش کند بهترین چیز است!

شعری از احمد شاملو ***

تنها…
هوای تازه
------------------------
اکنون مرا به قربانگاه می‌برند
گوش کنید ای شمایان، در منظری که به تماشا نشسته‌اید
و در شماره، حماقت‌هایِتان از گناهانِ نکرده‌ی من افزون‌تر است!

ــ با شما هرگز مرا پیوندی نبوده است.

بهشتِ شما در آرزوی به برکشیدنِ من، در تبِ دوزخیِ انتظاری بی‌انجام خاکستر خواهد شد؛ تا آتشی آنچنان به دوزخِ خوف‌انگیزِتان ارمغان برم که از تَفِ آن، دوزخیانِ مسکین، آتشِ پیرامونِشان را چون نوشابه‌یی گوارا سرکشند.



چرا که من از هرچه با شماست، از هر آنچه پیوندی با شما داشته است نفرت می‌کنم:
از فرزندان و
از پدرم
از آغوشِ بویناکِتان و
از دست‌هایِتان که دستِ مرا چه بسیار که از سرِ خدعه فشرده است.



از قهر و مهربانیِ‌تان
و از خویشتنم
که ناخواسته، از پیکرهای شما شباهتی به ظاهر برده است…



من از دوری و از نزدیکی در وحشتم.
خداوندانِ شما به سی‌زیفِ بیدادگر خواهند بخشید
من پرومته‌ی نامرادم
که از جگرِ خسته
کلاغانِ بی‌سرنوشت را سفره‌یی گسترده‌ام



غرورِ من در ابدیتِ رنجِ من است
تا به هر سلام و درودِ شما، منقارِ کرکسی را بر جگرگاهِ خود احساس کنم.



نیشِ نیزه‌یی بر پاره‌ی جگرم، از بوسه‌ی لبانِ شما مستی‌بخش‌تر بود
چرا که از لبانِ شما هرگز سخنی جز به‌ناراستی نشنیدم.



و خاری در مردمِ دیدگانم، از نگاهِ خریداریِ‌تان صفابخش‌تر
بدان خاطر که هیچ‌گاه نگاهِ شما در من جز نگاهِ صاحبی به برده‌ی خود نبود…



از مردانِ شما آدم‌کشان را
و از زنانِتان به روسبیان مایل‌ترم.



من از خداوندی که درهای بهشت‌اش را بر شما خواهد گشود، به لعنتی ابدی دلخوش‌ترم.
هم‌نشینی با پرهیزکاران و هم‌بستری با دخترانِ دست‌ناخورده، در بهشتی آنچنان، ارزانیِ شما باد!
من پرومته‌ی نامُرادم
که کلاغانِ بی‌سرنوشت را از جگرِ خسته سفره‌یی جاودان گسترده‌ام.



گوش کنید ای شمایان که در منظر نشسته‌اید
به تماشای قربانیِ بیگانه‌یی که منم ــ :
با شما مرا هرگز پیوندی نبوده است.

شعری از احمد شاملو

بیتوته کوتاهی ست جهان
در فاصله ی گناه و دوزخ .
خورشید
همچون دشنامی برمی آید
و روز
شرمساری جبران ناپذیری ست .

آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگو

درخت،
جهل معصیت بار نیاکان است و نسیم
وسوسه یی ست نابکار .
مهتاب پاییزی
کفری ست که جهان را می آلاید .

چیزی بگو
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی

هر دریچه نغز
بر چشم انداز عقوبتی می گشاید .
عشق
رطوبت چندش انگیز پلشتی ست
و آسمان
سر پناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشت خویش
گریه ساز کنی .

آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی .
هرچه باشد

چشمه ها
از تابوت می جوشند
و سوگواران ژولیده آبروی جهانند .

عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندترانند .

خامش منشین
خدا را
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
از عشق
چیزی بگوی

جشن صده خجسته باد

بر آمد به سنگ گران سنگ خرد
هم آن و هم این سنگ گردید خرد

فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همی کرد و خواند آفرین

که او را فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد

یکی جشن کردآن شب وباده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد

جهان دار هوشنگ با رای و داد
به جای نیا تاج بر سر نهاد

وزان پس جهان یکسر آباد کرد
همی روی گیتی پر از داد کرد

ای عشق شكسته ایم، مشكن ما را
اینگونه به خاک ره میفكن ما را
ما در تو به چشم دوستی می بینیم
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را
فریدون مشیری

آنکه می‌گوید دوستت می‌دارم
خنیاگر غمگینی‌ست
که آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من

عشق را
ای کاش زبان سخن بود



آنکه می‌گوید دوستت می‌دارم
دل انده‌گین شبی‌ست
که مهتابش را می‌جوید

ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره‌ی گریان
در تمنای من

عشق را
ای کاش زبان سخن بود



احمد شاملو

×دلتنگی*

دلتنگ کسی که باشی
بهار بیاید یا نیاید هیچ فرقی نمی کند!
تو تنها عبور ماه و سال را
نظاره می کنی
بی آنکه
لباس تازه ی هر فصل را
پوشیده باشی!
دیگر هیچ ستاره ای در آسمان
چشمانت را خیره نمی کند!
هیچ لبخندی
دلت را نمی لرزاند!
و مادامی که به رسم تنهایی
کنار پنجره ایستاده ای
همه ی اجسام را
به یک رنگ و شکل می بینی!
دلتنگ کسی که باشی
دنیا برایت اتاق کوچکی می شود
آنقدر کوچک...
که تنها از روی بغض
خستگی... و بی حوصلگی
روزگارت را در آن
سپری می کنی!
دلتنگ کسی که باشی
به خاموشی رو می آوری
به دردها پناه می بری
و زمانی که طنین آه
آشیانه ای را که در سکوتی محض
روی خاطره ها ساخته ای
ویران می کند
به اشک مجال روییدن می دهی!
دلتنگ کسی که باشی
کسی که می دانی هیچوقت نمی آید
آنقدر از زمین فاصله می گیری
که هیچ احساس ملموسی
حتی به گاه سرودن شعری تازه
تو را به حقیقت زندگی
باز نمی گرداند!

احمد شاملو

هميشه همان…مدایح بی‌صله
-----------------------------------
همیشه همان…
اندوه
همان:
تیری به جگر درنشسته تا سوفار.

تسلای خاطر
همان:
مرثیه‌یی ساز کردن. ــ
غم همان و غم‌واژه همان
نامِ صاحب‌ْمرثیه
دیگر.



همیشه همان
شگرد
همان…
شب همان و ظلمت همان
تا «چراغ»
همچنان نمادِ امید بماند.



راه
همان و
از راه ماندن
همان،
تا چون به لفظِ «سوار» رسی
مخاطب پندارد نجات‌دهنده‌یی در راه است.

و چنین است و بود
که کتابِ لغت نیز
به بازجویان سپرده شد
تا هر واژه را که معنایی داشت
به بند کشند
و واژگانِ بی‌آرِش را
به شاعران بگذارند.

و واژه‌ها
به گنهکار و بی‌گناه
تقسیم شد،
به آزاده و بی‌معنی
سیاسی و بی‌معنی
نمادین و بی‌معنی
ناروا و بی‌معنی. ــ

و شاعران
از بی‌آرِش‌ترینِ الفاظ
چندان گناه‌واژه تراشیدند
که بازجویانِ به‌تنگ‌آمده
شیوه دیگر کردند،
و از آن پس،
سخن‌گفتن
نفسِ جنایت شد.

۱۳۶۳

داستان کوتاه رز آبی

چهار نفر از اعضاء خانواده قرار بود به مهمانی به منزل ما بیایند.همسرم
سخت مشغول تهیّه و تدارک بود.
پیشنهاد کردم به سوپرمارکت بروم و بعضی اقلامی را که لازم بود بگیرم، مثل
لامپ، حوله کاغذی، کیسه زباله، مواد شوینده و امثال آن.  از خانه بیرون
رفتم.

داخل مغازه از این سو به آن سو شتابان رفتم و آنچه می خواستم برداشتم و
به طرف صندوق رفتم تا بهای آنها را بپردازم.

در راهروی باریکی جوانی ایستاده و راه را بسته بود؛ بیش از شانزده ساله
به نظر نمی آمد.
من هم زیاد عجله نداشتم، پس با شکیبایی ایستادم تا پسر جوان متوجّه وجود من بشود.
در این موقع دیدم که با هیجان دستش را در هوا تکان داد و با صدای بلندی
گفت، “مامان، من اینجام.”

معلومم شد که دچار عقب افتادگی ذهنی است.
وقتی برگشت و مرا دید که درست نزدیک او ایستاده ام و می خواهم به هر
زحمتی که هست رد بشوم، جا خورد.
چشمانش گشاد شد و وقتی گفتم، “هی رفیق، اسمت چیه؟” تعجّب تمام صورتش را فرا گرفت.
با غرور جواب داد، “اسم من دِنی است و با مادرم خرید می کنم.”
گفتم، “عجب! چه اسم قشنگی؛ ای کاش اسم من دِنی بود؛ ولی اسم من استیوه.”
پرسید، “استیو، مثل استیوارینو؟” گفتم، “آره؛ چند سالته، دِنی؟”
مادرش آهسته از راهروی مجاور به طرف ما نزدیک میشد. دنی از مادرش پرسید،
“مامان، من چند سالمه؟”
مادرش گفت، “پانزده سالته، دنی؛ حالا پسر خوبی باش و بگذار آقا رد بشن.”

من حرف او را تصدیق کردم و سپس چند دقیقۀ دیگر دربارۀ تابستان، دوچرخه و
مدرسه با دنی حرف زدم.
چشمانش از هیجان می رقصید، زیرا مرکز توجّه کسی واقع شده بود. سپس ناگهان
برگشت و به طرف بخش اسباب بازیها رفت.

مادر دنی آشکارا متحیّر بود و از من تشکّر کرد که کمی صرف وقت کرده با
پسرش حرف زده بودم.
به من گفت که اکثر مردم حتّی حاضر نیستند نگاهش کنند چه رسد به این که با
او حرف بزنند.
به او گفتم که باعث خوشحالی من است که چنین کاری کرده ام و سپس حرفی زدم
که اصلاً نمیدانم از کجا بر زبانم جاری شد، مگر آن که روح القدس الهام
کرده باشد.

به او گفتم که در باغ خدا گلهای قرمز، زرد و صورتی فراوان است؛ امّا،
“رُزهای آبی” خیلی نادرند و باید به علّت زیبایی و متمایز بودنشان تقدیر
شوند.

میدانید، دِنی رُز آبی است و اگر کسی نایستد و با قلبش بوی خوش او را به
مشام ننشاند و از ژرفنای دلش او را در کمال محبّت لمس ننماید،
در این صورت این موهبت خدا را از دست داده است.

لحظه ای ساکت ماند و سپس اشکی در چشمش ظاهر شد و گفت، “شما کیستید؟”

بدون آن که فکر کنم گفتم، “اوه، احتمالاً من فقط گل قاصدکم؛ امّا شکّی
نیست که دوست دارم در باغ خدا زندگی کنم.”
دستش را دراز کرد و دست مرا فشرد و گفت، “خدا شما را در پناه خویش گیرد!”
که سبب شد اشک من هم در آید.

آیا امکان دارد پیشنهاد کنم دفعۀ آینده که رُز آبی دیدید، هر تفاوتی که
با دیگر انسانها داشته باشد، روی خود را بر نگردانید و از او دوری نکنید؟
اندکی وقت صرف کنید، لبخندی بزنید، سلامی بکنید.
چرا؟ برای این که این مادر یا پدر ممکن بود شما باشید.
آن رُز آبی امکان داشت فرزند، نوه، خواهرزاده، یا عضو دیگری از خانوادۀ شما باشد.
همان لحظه ای که وقت صرف می کنید ممکن است دنیایی برای او یا خانواده اش
ارزش داشته باشد.
نویسنده: گل قاصدک

مرگ قو

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن
که می خواهد این قوی، زیبا بمیرد

 

مهدی حمیدی شیرازی

باید باور کنیم
تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
روزهای خسته‌ای
که در خلوت خانه پیر می‌شوی ...
و سال‌هایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.
تازه
تازه پی می‌بریم
که تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
دیر آمدن!
دیر آمدن!


چارلز بوکوفسکی

گمگشته

من به مردي وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و اميدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غير از آن دل كه مفت بخشيدم

 

 دل من كودكي سبك سر بود

خود ندانم چگونه رامش كرد

او كه مي گفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش كرد؟

 

اگر از شهد آتشين لب من

جرعه اي نوش كرد و شد سرمست

حسرتم نيست زآنكه اين لب را

بوسه هاي نداده بسيار است

 

باز هم در نگاه خاموشم

قصه هاي نگفته اي دارم

باز هم چون به تن كنم جامه

فتنه هاي نهفته اي دارم

 

 باز هم مي توان به گيسويم

چنگي از روي عشق ومستي زد

باز هم مي توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستي زد

 

 باز هم مي دود به دنبالم

ديدگاني پر از اميد و نياز

باز هم با هزار خواهش گنگ

مي دهندم بسوي خويش آواز

 

 باز هم دارم آنچه را كه شبي

ريختم چون شراب در كامش

دارم آن سينه را كه او مي گفت

تكيه گاهيست بهر آلامش

 

 زانچه دادم به او مرا غم نيست

حسرت و اضطراب و ماتم نيست

غير از آن دل كه پر نشد جايش

به خدا چيز ديگرم كم نيست

 

كو دلم كو دلي كه برد و نداد

غارتم كرده، داد مي خواهم

دل خونين مرا چكار آيد

دلي آزاد و شاد مي خواهم

 

دگرم آرزوي عشقي نيست

بي دلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز مي ناليد

كه هنوزم نظر به او باشد

  

او كه از من بريد و تركم كرد

پس چرا پس نداد آن دل را

واي بر من كه مفت بخشيدم

دل آشفته حال غافل را

 

*فروغ فرخزاد*

عروسک کوکی

بیش از اینها ، آه ، آری

بیش از اینها میتوان خاموش ماند

 

میتوان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ ، بر قالی 

در خطی موهوم ، بر دیوار

میتوان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند میبارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده  زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پرهیاهو ترک میگوید

 

میتوان بر جای باقی ماند

در کنار پرده ، اما کور ، اما کر

 

میتوان فریاد زد

با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه

" دوست میدارم "

میتوان در بازوان چیرهء یک مرد

ماده ای زیبا و سالم بود

 

با تنی چون سفرهء چرمین

با دو پستان درشت سخت

میتوان در بستر یک مست ، یک دیوانه ، یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

میتوان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

میتوان تنها به حل جدولی پرداخت

میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف

 

میتوان یک عمر زانو زد

با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد

میتوان در گور مجهولی خدا را دید

میتوان با سکه ای ناچیز ایمان یافت

میتوان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه خوانی پیر

میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

میتوان چشم ترا در پیلهء قهرش

دکمهء بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

میتوان چون آب در گودال خود خشکید

 

 

میتوان زیبائی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

میتوان در قاب خالی ماندهء یک روز

نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت

میتوان باصورتک ها رخنهء دیوار را پوشاند

میتوان با نقشهای پوچ تر آمیخت

 

میتوان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

میتوان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سالها در لابلای تور و پولک خفت

میتوان با هر فشار هرزهء دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

" آه ، من بسیار خوشبختم "

 

*فروغ فرخزاد*

شعری از فاضل نظری

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

 

شعری از احمد شاملو×

چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوری‌ات آزمون تلخ زنده‌به‌گوری!
چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم!
بر پشت سمندی
گویی
نوزین
که قرارش نیست.

و فاصله
تجربه‌یی بیهوده است.

بوی پیرهنت
این‌جا
و اکنون. ــ

کوه‌ها در فاصله
سردند.
دست
در کوچه و بستر
حضور مأنوس دست تو را می‌جوید،
و به راه اندیشیدن
یأس را
رَج می‌زند.

بی‌نجوای انگشتانت
فقط. ــ
و جهان از هر سلامی خالی‌ست.

شعری از زنده یادفریدون فرخزاد

در گوشه این اتاق تاریک ، یک باغ نشسته است بیدار

از دوست ندیده جز مذلت ،از غیر کشیده رنج بسیار

در ریشه هر گیاه سبزش ،انبوه کسالت است و دیوار

بر بام بلند ابرهایش ، خورشید نمی شود پدیدار

هر ثانیه اش هزار سال است ،در فاصله نگاه و دیدار

این باغ منم که خسته از خویش، در خویش خزیده ام دوصد بار

عشق است که میدهد خزانم ،عشق است که میکند گرفتار

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت
شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری
که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکــار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیـدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود


حسین منزوی

شعری از زنده یاد فریدون فرخزاد ×××

مادرم نماز می خواند و من آواز !
عقایدمان چقدر فرق دارد !

او خدای خودش را دارد منم خدای خودم را !

خدای او بر روی قانون و قاعده است و از قدیم همین بوده !

خدای من بر اساس نیازم و تجربیاتم است و هر روز کامل تر از دیروز است !

او خدا را در کنج خانه و معجزه می بیند !

من خدا را در آسمان ها و درون خودم ! در قطره ای باران ، بغض هایی پر از اشک ، در شادی از ته دل ! در ثانیه به ثانیه زندگیم !

او جلوی خدایش سجده میکند !
ولی من در آغوش خدایم آرام میگیرم !

نمی دانم
خدای من واقعی تر است یا او !
دین من بهتر است یا او..

به روی گونه تابیدی و رفتی

 مرا با عشق سنجیدی و رفتی

 تمام هستی ام نیلوفری بود

 تو هستی مرا چیدی و رفتی

 کنار اتظارت تا سحر گاه

 شبی همپای پیچک ها نشستم

 تو از راه آمدی با ناز و آن وقت

 تمنای مرا دیدی و رفتی

 شبی از عشق تو با پونه گفتم

 دل او هم برای قصه ام سوخت

 غم انگیزست توشیداییم را

 به چشم خویش فهمیدی و رفتی

 چه باید کرد این هم سرنوشتی ست

 ولی دل رابه چشمت هدیه کردم

 سر راهت که می رفتی تو آن را

 به یک پروانه بخشیدی و رفتی

 صدایت کردم از ژرفای یک یاس

 به لحن آبی نمناک باران

 نمی دانم شنیدی برنگشتی

 و یا این بار نشنیدی و رفتی

 نسیم از جاده های دور آمد

 نگاهش کردم و چیزی به من گفت

 توو هم در انتظار یک بهانه

 از این رفتار رنجیدی و رفتی

 عجب دریای غمناکی ست این عشق

 ببین با سرنوشت من چها کرد

 تو هم این رنجش خاکستری را

 میان یاد پیچیدی و رفتی

 تمام غصه هایم مثل باران

 فضای خاطرم را شستشو داد

 و تو به احترام این تلاطم

 فقط یک لحظه باریدی و رفت

  دلم پرسید از پروانه یک شب

 چرا عاشق شدن درد عجیبی ست

 و یادم هست تو یک بار این را

 ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی

 تو را به جان گل سوگند دادم

 فقط یک شب نیازم را ببینی

 ولی در پاسخ این خواهش من

 تو مثل غنچه خندید و رفتی

 دلم گلدان شب بو های رویا ست

 پر است از اطلسی های نگاهت

 تو مثل یک گل سرخ وفادار

 کنار خانه روییدی و رفتی

 تمام بغض هایم مثل یک رنج

 شکست و قصه ام در کوچه پیچید

 ولی تو از صدای این شکستن

 به جای غصه ترسیدی و رفتی

 غروب کوچه های بی قراری

 حضور روشنی را از تو می خواست

 تو یک آن آمدی این روشنی را

 بروی کوچه پاشیدی و رفتی

 کنار من نشستی تا سپیده

 ولی چشمان تو جای دگر بود

 و من می دانم آن شب تا سحرگاه

 نگارن را پرستیدی و رفتی

 نمی دانم چه می گویند گل ها

 خدا می داند و نیلوفر و عشق

 به من گفتند گل ها تا همیشه

 تو از این شهر کوچیدی و رفتی

 جنون در امتداد کوچه عشق

 مرا تا آسمان با خودش برد

 و تو در آخرین بن بست این راه

 مرا دیوانه نامیدی و رفتی

 شبی گفتی نداری دوست من را 

 نمی دانی که من آن شب چه کردم

 خوشا بر حال آن چشمی که آن را

 به زیبایی پسندیدی و رفتی

 هوای آسمان دیده ابریست

 پر از تنهایی نمناک هجرت

 تو تا بیراهه های بی قراری

 دل من را کشانیدی و رفتی

 پریشان کردی و شیدا نمودی

 تمام جاده های شعر من را

 رها کردی شکستی خرد گشتم

 تو پایان مرا دیدی و رفتی

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ادامه نوشته

از هر چه می‌رود سخن دوست خوشترست

پیغام آشنا نفس روح پرورست

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای

من در میان جمع و دلم جای دیگرست

شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر

چون هست اگر چراغ نباشد منورست

ابنای روزگار به صحرا روند و باغ

صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست

جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق

درمانده‌ام هنوز که نزلی محقرست

کاش آن به خشم رفته ما آشتی کنان

بازآمدی که دیده مشتاق بر درست

جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی

وین دم که می‌زنم ز غمت دود مجمرست

شب‌های بی توام شب گورست در خیال

ور بی تو بامداد کنم روز محشرست

گیسوت عنبرینه گردن تمام بود

معشوق خوبروی چه محتاج زیورست

سعدی خیال بیهده بستی امید وصل

هجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست

زنهار از این امید درازت که در دلست

هیهات از این خیال محالت که در سرست

‫از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟

بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود

این دایره ی کبود، اگر عشق نبود

از آینه ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟

در سینه ی هر سنگ، دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟

 

*قیصر امینپور*

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم

در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم

جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی

ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم

کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم

خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او

خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم

میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین

هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم

نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم

وثاق بندگی را از ریاکاری جدا کردم

امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب

خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم

نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی

نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم

شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم

به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم

بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم

خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم

نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال

نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم

نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران

به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم

ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان

نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را

نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم

نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد

به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم

هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد

نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم

به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک

قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم

سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم

دگر قانون استثمار را زیر پا کردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم

سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت

نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم

نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم

نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم

نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری

گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم

به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم

به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض

تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم

نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول

نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم

چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد

نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم

نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم

خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم

زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن

چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار

خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم

شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهمیدم خطا کردم ....


از کارو

*دکتر شریعتی*

خداوندا
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم ؟!
خداوندا !
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی ؟!
خداوندا !
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی ؟!
خداوندا !
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه ی خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

کلامی زیبا از شیخ باهایی***

همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن
زمدینه تا به کعبه سر وپا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن
شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن
طلب گشایش کار ز کارساز کردن
پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن
گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن
به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن
ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن
به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن
به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روی نااميدي در بسته باز کردن 

بسوزان وجودم كه ديگر مرا آرزويي نمانده

ز كوي بلاكشان آمدم ،
بگو رفته اي كجا ساقي؟
درميخانه چرا بسته اي؟
كه غم مي كشد مرا ساقي
برفتم تا كه به جانان رسم، 
رسيدم به جان ز تنهايي
كنون در پناه تو آمدم 
كجا رفته اي؟ بيا ساقي
رسيدم به جايي كه بسته ره گريزم
به دست تو خواهم كه خون سبو بريزم

بسوزان وجودم كه ديگر مرا آرزويي نمانده

ز كوي بلاكشان آمدم ،
بگو رفته اي كجا ساقي؟
درميخانه چرا بسته اي؟
كه غم مي كشد مرا ساقي
برفتم تا كه به جانان رسم، 
رسيدم به جان ز تنهايي
كنون در پناه تو آمدم 
كجا رفته اي؟ بيا ساقي
رسيدم به جايي كه بسته ره گريزم
به دست تو خواهم كه خون سبو بريزم

عشق در جهنم

شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود و وقتی ازدنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. در
آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود.استقبال از او باتشریفات مناسب انجام نشد.دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی
نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود .آن شخص وارد شد و
آنجا ماند.چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟ابلیس که از خشم قرمز
شده بود گفت:آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده نشسته وبه حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه
می کند..به درد و دلشان می رسد حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند..یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.دوزخ جای این کارهانیست!!!بیایید و این
مرد را پس بگیریدوقتی راوی قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:((با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی ...خودشیطان تو
را به بهشت بازگرداند))پائولو کوئلیو

*پائولوکوئیلو
*

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
 
منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن
 
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
 
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
 
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
 
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
 
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
 
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
 
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
 
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
 
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
 
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
 
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
 
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
 
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
 
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
 
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
 
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

×چند رباعی از خیام بزرگوار*

بر مفرش خاک خفتگان می بینم

در زير زمین نهفتگان می بینم

چندان که به صحرای عدم می نگرم

ناآمدگان و رفتگان می بینم

**********

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حرف معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

********

 

بر گرفته از تارنمای انجمن پژوهشی ایرانشهر
 
 
حکمت فردوسی <http://iranshahr.org/?p=6324>
 
 
**
 
*[image: Ferdowsi]
*
 
*آرش (یوسف) ایرانی – *اگر پایگاه سخن وابسته به امتداد اندیشه باشد، فردوسی
بزرگ‌ترین سخن‌سرای ایران، و چه بسا بزرگ‌ترین شاعر جهان است؛ خیال فردوسی
نیرومندترین و عاطفه‌اش شگرف‌ترین عواطف است. هر شاعری خیال خود را آشکار
می‌کند و فردوسی نمایاننده‌ی خیال هزاران نفر است. هر شاعری عواطف خود را بیان
می کند و فردوسی بیان کننده‌ی عواطف بی‌شمار است.
 
تندخویی توس و ساده‌دلی سهراب و پاکی سیاوش و خردمندی پیران و اندیشه‌ی فرانگر
زال و گودرز و سبک‌مغزی کاووس را هرگز مولانا جلال‌الدین – با همه‌ی عظمتی که
در بیان دانش‌های خداشناختی دارد – نمی‌توانست با شکوهی این‌چنین جان‌شکار،
بیان کند.
 
مولوی در «مثنوی کبیر» خود با نتایج و پی‌آمدهای رفتار آدمی کار دارد و نه با
چهره و خلق‌وخوی آن‌ها و نه با تأثیری که منش آن‌ها می‌تواند بر خواننده داشته
باشد، اما در شاهنامه اخلاق و رفتار هم‌تافتی جدایی‌ناپذیرند؛ رستم را دوست
می‌داریم با اشتباه‌هایش و بر مرگ سیاوش دریغ می‌خوریم و از بزرگواری‌اش – که
او را وامی‌داشت در برابر افراسیاب دست به شمشیر نبرد ـ اندوهگینیم و…
 
***
 
در سخن همه‌ی شاعران پارسی‌زبان با منش روبه‌روییم و در شعر دانای توس با منش و
کنش در کنار هم. اما منش را همواره در پرتو کنش می‌بینیم. معرفت تمام شاعران
بلندمرتبه‌ی پارسی‌زبان در منش ایستاده است و هیچ‌کدام برانگیزاننده‌ی کنش
نیستند؛ مگر فردوسی و اگر گاهی در کار دیگران این مفهوم چهره می‌نماید تأثیر
این آموزگار بزرگ است.
 
***
 
نظامی در *خسرو و شیرین* تنها سه چهره به ما می‌نماید که دو چهره‌ی اصلی چندان
که باید از مه ابهام خیال شاعر سر بر نیاورده‌اند و تنها فرهاد است که خواننده
را به زخم تیشه‌ی تأثیر ناگزیر می‌کند که به او دل بسپارد. نظامی از ۱۰ تن
جاودانان زبان پارسی است، اما بی‌پروا بگویم چهره‌ی شیرین در سخن او نه
سنجش‌پذیر با چهره‌ی رودابه – و نه حتا با چهره‌ی خود شیرین در شاهنامه – است.
نظامی، چهره‌ی شیرین را بر پایه‌ی عشق جوان‌مرگ خود می‌سازد و فردوسی همان زنی
را به ما باز می‌شناساند که زندگی می‌کرده و عشق می‌ورزیده و تلخی سرنگونی خسرو
را چشیده است. در بازآفرینی گفت‌وگوی شیرین با موبدان و بزرگان در بارگاه
شیرویه، تنها فردوسی می‌توانسته است این‌چنین نیرومند، بیان‌کننده‌ی ماهیت
شیرین از زبان خود او باشد. نظامی بیانگر رویه‌های عاشقانه‌ی زندگی خسرو و
شیرین است و فردوسی همه‌ی جنبه‌های زیست آنان را باز می‌نمایاند. خسرو در شعر
نظامی عاشق‌پیشه‌ای بیش نیست، اما در شاهنامه جنگ‌آوری است باتدبیر، دارای دل و
هوش و زبان‌آوری خردمند که با عشق نیز آشناست.
 
***
 
هیچ‌کدام از قهرمانان شاهنامه کنش‌پذیر (منفعل) نیستند. دایره‌ی وجود و شخصیت
آن‌ها را رفتار آنان روشن می‌کند، اما رفتارشان در کنار این‌که در «کمال وقوع»
است، رمزی و نمادین نیز هست حال آن‌که رفتار قهرمانان دیگر یا رمز است و نماد
به تنهایی، یا «وقوع» است و دیگر هیچ؛ شیخ صنعان و دختر ترسا رمزند و ویس و
رامین دو موجود میرا.
 
با نگاهی ژرف در کار آفرینشگران زبان پارسی می‌توان دریافت که همواره یا به
زمین می‌پرداخته‌اند و یا به آسمان و تنها در سخن دانای توس است که زمین و
آسمان آشتی خیره‌کننده و شگرفی دارند که فراتر از باور است.
 
***
 
فردوسی مرگ‌آگاهی، ترس‌آگاهی، رستاخیزباوری، خرد و خردِ برتر خود را در گفتار و
کردار قهرمانان شاهنامه نشان می‌دهد. اگر فردوسی این‌همه باورمند نبود، هرگز
نمی‌توانست گاه در چهره‌ی قبادِ کاوه به میدان بیاید و گاه چون گودرز و پیران،
خود با خود روبه‌رو شود و گاه رستمِ فرخزاد باشد و گاه سعد وقاص. از فردوسی
تنها می‌توان در شگفت ماند که چگونه توانسته است با این همه تضاد و تناقض و
کشاکش و پیکار درونی آشتی کند و سهم هر یک را – آن چنان که باید – بپردازد.
 
چگونه توانسته است بیش‌تر از همه‌ی شاعران دیگر در ژرفای وجود زنان رخنه کند و
آنان را بشناسد. در خلق‌وخوی رودابه و مادرش می‌اندیشم، در گلشهر، فرنگیس،
گردآفرید، تهمینه، سودابه و شگفت‌زده بر جای می‌مانم که چرا پس از فردوسی هیچ
کس نتوانسته است به این زیبایی باز آفریننده‌ی واقعیت و حقیقت زنان باشد.
 
دریغا که در شاهنامه اندیشیده نشده است. یا بر سر «اصالت نسخ» آن عمر تلف
کرده‌اند یا بر سر تفسیر به رأی آن و در انداختنش به پهنه‌ی جامعه‌شناسی
بشرانگارانه، وقت شیفتگان را ضایع. رودابه را تنها در داستان زال دیده‌اند و
هرگز بی‌پروایی او را در عشق به زال در کنار روبه‌رویی‌اش با رستم و سوگش بر
سهراب و… نسنجیده‌اند و نیز سودابه را تنها در فتنه‌گری او دیده‌اند و نه در
وفاداری‌اش به کاووس و روی برگرداندنش از پدر و… یا فرنگیس را تنها در پرتو
سیاوش دیده‌اند و احوال او را در کنار فرزندش کی‌خسرو نادیده گرفته‌اند یا در
پاسخش به رستم در هنگام خواستگاری فریبرز کاووس از او درنگ نکرده‌اند.
 
***
 
بارها با خود اندیشیده‌ام که آیا حافظ، شاهباز بزرگ شعر جهان – که چکیده‌ی
اندیشه‌ی فردوسی را بیان کرده است – می‌توانست ترسیم چهره‌ی چالاک و تند و تیز
و استوار جوانی چون بیژن گیو یا درنگ و ژرف‌اندیشی گودرزِ کشواد را بر دوش
گیرد؟ حافظ اندیشمندی است بزرگ، اما هر آن‌چه حافظ گفته، فردوسی دقیق‌تر و
ژرف‌تر و زنده‌تر و برنده‌تر بر زبان پهلوانان شاهنامه گذاشته و در رفتار و
کردار آنان نشان داده است. «قضا و قدری» که حافظ می‌گوید در برابر «خواست
یزدان» و «گردش ایزدی» بسیار کم‌رنگ است. اگر حافظ منادی است، فردوسی نمایاننده
است و برتری کسی که در عمل نشان می‌دهد بر کسی که ارایه‌ی نظر می‌کند بر
اندیشمندان پوشیده نیست.
 
***
 
قصد آن ندارم که جایگاه بزرگان را فرو بیاورم تا فردوسی را بزرگ‌تر از آن‌چه
هست نشان بدهم. جایگاه فردوسی والا‌تر از سنجش شتاب‌زده‌ی من است. حافظ و
مولانا و دیگر بزرگان، هر اندازه که بزرگ باشند، «باطن‌گرایانی» هستند که در
«ظاهر» ناتوان مانده‌اند و از بیان چگونگی درست زیستن آدمی بر خاک
ناتوانند. بی‌پروا بگویم که عرفان این دو بزرگ مرد تهی از خودبنیادی ویرانگر
نیست. حال آن‌که باطن و ظاهر در سخن دانای توس همواره با هم‌اند و یکی
راه‌نمایی‌کننده به دیگری است. باور به یزدان و پاکی و نیکی و رادمردی و داد و
دهش و نماز و نیایش و پادافره روز رستاخیز، با زندگی و جنگ و عشق و شهامت و غم
و شادی و سوگ و سرور، یگانه‌اند.
 
***
 
[image: Ebn-e Arabi]
 
بر شدن و فرا رفتن در کار عارفان ما جز به رها کردن خاک نیست، اما در شعر
خداوندگار عرفان و آموزگار عشق و مرگ، فردوسی بزرگ، فراتر رفتن و بر شدن آدمی
ممکن نیست جز با درگیری پیاپی و در گیرودار بودن همیشگی با زندگی. بزرگی تنها
در زیستن است و پاک‌دین و رادمرد و پهلوان کسی است که می‌زید، اما بلند و
وارسته. آن‌که به جهان پشت می‌کند و از درگیری رودررو با بَدان و اهریمنان در
جهان می‌پرهیزد و تنها به نکوهش بدی می‌پردازد، اگر خود به آبشخوری برسد دیگران
را به آبشخوری جز «لاابالیگری» و «خِلط مراتب کمال» با «منازل گم‌راهی و ضلال»
و حتا یکی انگاشتن این دو راه‌نمایی نخواهد کرد.
 
***
 
«حکمت» فردوسی دعوی نیست، فراخوانی به پهلوانی است، با لاف رندی و سخنان
ابن‌عربی از بر کردن، می‌شود به جهان پشت پا زد و خود نیز سکندری خورد و به
گوشه‌ای افتاد و از مردم جدا شد، اما به پهلوانی نمی‌توان رسید. بنای
کوچک‌انگاری محی‌الدین نمی‌کنم، اما محی‌الدین در واژه‌ای از واژگان بی‌شمار
فردوسیِ دانا گم است و هر چه می‌بافد اگر «موهومات» نباشد، «معلومات» نیز نیست.
 
بدتر از همه، بازداشتن دیگران از کنش و گماشتن آنان به کارِ گل در خندق «عرفان
نظری» است که تلفات اجتماعی آن بیش‌تر از زلزله و جنگ و طاعون و وبا بوده است.
همهمه‌ی خانقاه بازی – که هم‌چنان سرخوردگان و فرو لغزیدگان را می‌فریبد – یکی
از کم‌ترین پی‌آمدهای فرو گذاشتن «حکمت فردوسی» و برگزیدن «معرفت موهومی» است
که جز واژه‌پردازی هیچ نیست.
 
دریغا که قرن‌هاست ما بر باد رفتگان «نظر محض»، هر نکبت و فلاکتی را خیر
می‌دانیم و برای هر مفسده‌ای تأویلی ابن‌عربی‌وار می‌تراشیم و از یاد می‌بریم
که ابن‌عربی «اشعری مذهب» است و هر چه می‌گوید به «اسم ظاهر» بر می‌گردد و اوج
خیالات آن بزرگوار کم‌وبیش از این دست است که «من و خدا برادریم با این فرق که
او یک روز بزرگ‌تر است»، حاشا که دشواری «حدوث و قدم» با شطحیاتی از این دست
روشن شود. ای کاش می‌شد که به حکمت فردوسی برگردیم و به خود بگوییم:
 
 
 
به بینندگان آفریننده را
 
نبینی، مرنجان دو بیننده را
 
نیابد بدو نیز اندیشه راه
 
که او برتر از نام و از جایگاه
 
خرد را و جان را همی سنجد او
 
در اندیشه‌ی سخته کی گنجد او
 
 
 
و به یاد آوریم که همین بیت است که به زبان مولانا می‌شود:
 
 
 
در تصور ذات او را گنج کو
 
تا درآید در تصور مثل او
 
 
 
و… بگذریم.
 
***
 
ای کاش «عرفان اشاعره»، در شعر، بر حکمت تابناک فردوسی چیره نمی‌شد تا معرفت و
زندگی دو جستار دور از یک‌دیگر نبودند. ای کاش می‌شد در سایه‌ی فردوسی ارجمند
شعر و زندگی و مرگ‌آگاهی و پهلوانی می‌آموختیم تا بتوانیم به اشکبوس غرب که
سوار بر اسب تروای تکنیک به میدان آمده است، بگوییم:
 
 
 
پیاده مرا زان فرستاد توس
 
که تا اسب بستانم از اشکبوس
 
 
 
و امید که این‌چنین باشد! ایدون باد!

*دستم به دامانت*

*نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت*
 
*که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت*
 
*تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما*
 
*چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت*
 
*چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی*
 
*حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت*
 
*تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من*
 
*به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت*
 
*امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی*
 
*بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت*
 
*شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل*
 
*میان گریه می گفتم که کو ای ملک سلطانت*
 
*چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو*
 
*به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت*
 
*به گردنبند لعلی داشتی چون چشم من خونین*
 
*نباشد خون مظلومان؟ که می گیرد گریبانت*
 
*دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست*
 
*امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت*
 
*به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند*
 
*نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت*

 

-- 
   *شهریار*

گل نخستین 

هنوز همنفسی در چمن نمی بینم

بهار می رسد و من گل نخستینم

به آب جو نگرم خویش را نظاره کنم

به این بهانه مگر روی دیگری بینم

بخامه ئی که خط زندگی رقم زده است

نوشته اند پیامی به برگ رنگینم

دلم بدوش و نگاهم به عبرت امروز

شهید جلوهٔ فردا و تازه آئینم

ز تیره خاک دمیدم قبای گل بستم

وگرنه اختر وامانده ئی ز پروینم

اقبال لاهوری

نابینا و ستمگر!!

فقیر کوری با گیتی آفرین می گفت

که ای ز وصف تو الکن زبان تحسینم

به نعمتی که مرا داده ای هزاران شکر

که من نه در خور لطف و عطای چندینم

خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت

که تا جواب نگویی ز پای ننشینم

من ار سپاس جهان آفرین کنم نه شگفت

که تیز بین و قوی پنجه تر ز شاهینم

ولی تو کوری و نا تندرست و حاجتمند

نه چون منی که خداوند جاه و تمکینم

چه نعمتی است ترا تا به شکر آن کوشی؟

به حیرت اندر از کار چون تو مسکینم

بگفت کور کزین به چه نعمتی خواهی؟

که روی چون تو فرومایه ای نمی بینم
رهی معیری

شرط عشق

*دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد…*
 
*نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید…*
 
*بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند… *
 
*مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید…*
 
*موعد عروسی فرا رسید... *
 
*زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود…*
 
*همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد …*
 
*20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را
گشود ! *
 
*همه تعجب کردند و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."*
 

داستان طلاق

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و
گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن
حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه
طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.
 
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش
صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره
هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!
 
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج
می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی
 
 
 
 
 
 
 
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت,
می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟
 
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک
دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.
 
من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم
داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد
شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو
پاره کرد.
 
زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من
واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و
تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده
بود و من عاشق شده بودم.
 
بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر
من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می
افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز
گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی
بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق
رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از
طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.
 
اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت
عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده
امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!
 
این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من
خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و
به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون
هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه
ببرم.
 
خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.
 
 
 
 
اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.
 
وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید
گفت:
به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..
 
 
 
 
 
 
 
 
مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق
که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم..
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته
راه می بره.
 
جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون
جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست و به آرومی
گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!
 
نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در اون رو
زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار
ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.
 
روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری
که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد
کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.
 
متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته
بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!
 
روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس
کردم.
 
این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.
 
روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این
حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.
 
من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و
راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما
عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در
حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و
اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین
خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد.
گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت
کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می
شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم.. پسرم این منظره که پدرش , مادرش
رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود.
همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش
فشرد.
 
من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون
رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و
در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم,
 
 
درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می
تونستم قدم های آخر رو بردارم.
 
انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون
رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه
نکرده بودم.
 
 
اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در
ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که
گرفتم, تردید کنم.
 
 
"دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم!
 
اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی
تب داشته باشی؟
من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی
خوام از همسرم جدا بشم.
 
به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.
 
زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ
کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.
زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود
 
 
نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده
بودیم.
 
من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و
پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم
داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد
در رو محکم کوبید و رفت.
 
 
من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :
 
 
از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو رو با پاهای عشق
راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.
 

ضرب المثل های جالب درباره ازدواج

1-هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت کن تا با چشم هایت.( ضرب المثل آلمانی)
 
 
۲- مردی که به خاطر ” پول ” زن می گیرد، به نوکری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی
)
 
۳- لیاقت داماد ، به قدرت بازوی اوست . ( ضرب المثل چینی )
 
۴- زنی سعادتمند است که مطیع ” شوهر” باشد. ( ضرب المثل یونانی )
 
۵- زن عاقل با داماد ” بی پول ” خوب می سازد. ( ضرب المثل انگلیسی )
 
۶- زن مطیع فرمانروای قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگلیسی )
 
۷- زن و شوهر اگر یکدیگر را بخواهند در کلبه ی خرابه هم زندگی می کنند. ( ضرب
المثل آلمانی )
 
۸- داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش صورت و بی لیاقت . ( ضرب المثل
لهستانی )
 
۹- دختر عاقل ، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می دهد. ( ضرب المثل
ایتالیایی)
 
۱۰-داماد که نشدی از یک شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای .( ضرب المثل
فرانسوی )
 
 
۱۱- دو نوع زن وجود دارد؛ با یکی ثروتمند می شوی و با دیگری فقیر. ( ضرب المثل
ایتالیایی )
 
۱۲- در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه کن و در موقع ازدواج درباره مادر
عروس تحقیق کن . ( ضرب المثل آذربایجانی )
 
۱۳- برا ی یافتن زن می ارزد که یک کفش بیشتر پاره کنی . ( ضرب المثل چینی )
 
۱۴- تاک را از خاک خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب کن . ( ضرب المثل
چینی )
 
۱۵- اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شکمش را در دست بگیر. (
ضرب المثل اسپانیایی)
 
۱۶- اگر زنی خواست که تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج کن اما پولت را از
او دور نگه دار . ( ضرب المثل ترکی )
 
۱۷- ازدواج مقدس ترین قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر)
 
 
۱۸- ازدواج مثل یک هندوانه است که گاهی خوب می شود و گاهی هم بسیار بد. ( ضرب
المثل اسپانیایی )
 
۱۹- ازدواج ، زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است . ( ضرب المثل
فرانسوی )
 
۲۰- ازدواج کردن وازدواج نکردن هر دو موجب پشیمانی است . ( سقراط )
 
۲۱- ازدواج مثل اجرای یک نقشه جنگی است که اگر در آن فقط یک اشتباه صورت بگیرد
جبرانش غیر ممکن خواهد بود. ( بورنز )
 
۲۲- ازدواجی که به خاطر پول صورت گیرد، برای پول هم از بین می رود. ( رولاند )
 
۲۳- ازدواج همیشه به عشق پایان داده است . ( ناپلئون )
 
۲۴- اگر کسی در انتخاب همسرش دقت نکند، دو نفر را بدبخت کرده است . ( محمد
حجازی)
 
۲۵- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست ، ولی می توانیم مادر شوهر و مادر
زنمان را خودمان انتخاب کنیم . ( خانم پرل باک )
 
۲۶- با زنی ازدواج کنید که اگر ” مرد ” بود ، بهترین دوست شما می شد . ( بردون)
 
 
۲۷- با همسر خود مثل یک کتاب رفتار کنید و فصل های خسته کننده او را اصلاً
نخوانید . ( سونی اسمارت)
 
۲۸- برای یک زندگی سعادتمندانه ، مرد باید ” کر ” باشد و زن ” لال ” . (
سروانتس )
 
۲۹- ازدواج بیشتر از رفتن به جنگ ” شجاعت ” می خواهد. ( کریستین )
 
۳۰- تا یک سال بعد از ازدواج ، مرد و زن زشتی های یکدیگر را نمی بینند. (
اسمایلز )
 
۳۱- پیش از ازدواج چشم هایتان را باز کنید و بعد از ازدواج آنها را روی هم
بگذارید. ( فرانکلین )
 
۳۲- خانه بدون زن ، گورستان است . ( بالزاک )
 
۳۳- تنها علاج عشق ، ازدواج است . ( آرت بوخوالد)
 
۳۴- ازدواج پیوندی است که از درختی به درخت دیگر بزنند ، اگر خوب گرفت هر دو ”
زنده ” می شوند و اگر ” بد ” شد هر دو می میرند. ( سعید نفیسی )
 
۳۵- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنایی، سه ماه عاشقی ، سه سال جنگ و سی سال
تحمل! ( تن )
 
۳۶- شوهر ” مغز” خانه است و زن ” قلب ” آن . ( سیریوس)
 
۳۷- عشق ، سپیده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق . ( بالزاک )
 
۳۸- قبل از ازدواج درباره تربیت اطفال شش نظریه داشتم ، اما حالا شش فرزند دارم
و دارای هیچ نظریه ای نیستم . ( لرد لوچستر)
 
۳۹- مردانی که می کوشند زن ها را درک کنند ، فقط موفق می شوند با آنها ازدواج
کنند. ( بن بیکر)
 
۴۰- با ازدواج ، مرد روی گذشته اش خط می کشد و زن روی آینده اش . ( سینکالویس)
 
۴۱- خوشحالی های واقعی بعد از ازدواج به دست می آید . ( پاستور )
 
۴۲- ازدواج کنید، به هر وسیله ای که می توانید. زیرا اگر زن خوبی گیرتان آمد
بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یک همسر بد شوید فیلسوف بزرگی می شوید. (
سقراط)
 
۴۳- قبل از رفتن به جنگ یکی دو بار و پیش از رفتن به خواستگاری سه بار برای
خودت دعا کن . ( یکی از دانشمندان لهستانی )
 
۴۴- مطیع مرد باشید تا او شما را بپرستد. ( کارول بیکر)
 
۴۵- من تنها با مردی ازدواج می کنم که عتیقه شناس باشد تا هر چه پیرتر شدم،
برای او عزیزتر باشم . ( آگاتا کریستی)
 
۴۶- هر چه متأهلان بیشتر شوند ، جنایت ها کمتر خواهد شد. ( ولتر)
 
۴۷- هیچ چیز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی برد، چون همیشه آن را
مربوط به خودش می داند . ( جانسون )
 
۴۸- زن ترجیح می دهد با مردی ازدواج کند که زندگی خوبی نداشته باشد ، اما نمی
تواند مردی را که شنونده خوبی نیست ، تحمل کند. ( کینهابارد)
 
۴۹- اصل و نسب مرد وقتی مشخص می شود که آنها بر سر مسائل کوچک با هم مشکل پیدا
می کنند. ( شاو)
 
۵۰- وقتی برای عروسی ات خیلی هزینه کنی ، مهمان هایت را یک شب خوشحال می کنی و
خودت را عمری ناراحت ! ( روزنامه نگار ایرلندی )
 
۵۱ – هیچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی کند. ( ضرب المثل اسکاتلندی)
 
۵۲ – با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی کن . ( ضرب المثل آلمانی )
 
۵۳ – تا ازدواج نکرده ای نمی توانی درباره ی آن اظهار نظر کنی . ( شارل بودلر )
 
 
۵۴ – دوام ازدواج یک قسمت رویِ محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا . ( ضرب
المثل اسکاتلندی )
 
۵۵ – ازدواج پدیده ای است برای تکامل مرد. ( مثل سانسکریت )
 
۵۶ – زناشویی غصه های خیالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبدیل می کند . (ضرب
المثل آلمانی )
 
۵۷ – ازدواج قرارداد دو نفره ای است که در همه دنیا اعتبار دارد. ( مارک تواین
)
 
۵۸ – ازدواج مجموعه ای ازمزه هاست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و
شیرینی و بی مزگی . (ولتر )
 
۶۰ – تا ازدواج نکرده ای نمی توانی درباره آن اظهار نظر کنی. ( شارل بودلر )

*دست**

ازدیده ودل گرامی تر آیاهست؟
        دست آری،ازازدیده ودل گرامی تردست ،
 زین گوهرپیداونهان درتن وجا ن  بی گمان دست گرانقدرتر است.
 هرچه حاصل كنی ازدنیا،دستاوردست
   هرچه اسباب جهان باشدروی زمین

 دست داردهمه را زیر نگین
       سلطنت راكه شنیده است چنین؟
 شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست

خوشترین مایه ی دلبستگی من با اوست
درفروبسته ترین دشواری   

 درگرانبارترین نومیدی  

 بارهابرسر خود بانگ زدم هیچ ارنیست  
مخور خون جگر     

    دست كه هست

دستهایت رابسپاربه كار   

 كوه راچون پركاه  
 ازسر ره بردار

 وه چه نیروی شگفت انگیزی است   
به یقین هركه به جا درآید از پای

دستهایش بسته است      
 دست در دست كسی یعنی.....       
  دست دردست كسی یعنی........ دست دردست كسی داری

اگر دانی

دست چه سخنها كه بیان می كنداز دوست به دوست

دست گنجینه ی مهر و هنر است    
  خواه برگردن دوست    

  خواه بردسته ی داس خواه    
خواه در ساختن فردایی

آن چه آتش به دلم می زند اینك    

هردم   ،
 سرنوشت بشر است

 داده با تلخی غم های دگر دست به دست

 

×من دلم میخواهد*

من دلم مي‌خواهد

خانه‌اي داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش

دوست‌هايم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو...؛

 

ر کسي مي‌خواهد

وارد خانه پر عشق و صفايم گردد

يک سبد بوي گل سرخ

به من هديه کند

 

شرط وارد گشتن

شست و شوي دل‌هاست

شرط آن داشتن

   يک دل بي رنگ و رياست...

 

بر درش برگ گلي مي‌کوبم

روي آن با قلم سبز بهار

مي‌نويسم  اي يار

خانه‌ي ما اينجاست

 

تا که سهراب نپرسد ديگر

" خانه دوست کجاست ؟ "

 

( فريدون  مشيري ))

 


*آب طلب نکرده همیشه مراد نیست*

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند   

 

پوشانده‌اند “صبح” تو را “ابرهای تار“

تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند   

 

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند   

 

ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند   

 

یک نقطه بیش فرق “رحیم” و “رجیم” نیست

از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند  

 

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند 

 

فاضل نظری

 

 

 


تو که دستت به نوشتن آشناست!!!

تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست
دل دریا رو نوشتی
همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس
بنویس هر چه که ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه ها رو می کشیم ، نمی شماریم
بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پاییز بد فکر بهاریم
دل دریا رو نوشتی
همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس
دست من خسته شد از بس که نوشتم
پای من آبله زد از بس که دویدم
تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن
چرا اونجا که تویی من نرسیدم
تو که از شکنجه زار شب گذشتی
از غبار بی سوار شب گذشتی
تو که عشق و با نگاهت تازه دیدی
باده بان به سینه ی دریا کشیدی
دل دریا رو نوشتی
همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس
بنویس از ما که عشقو نشناختیم
حرف خالی زدیم و قافیه باختیم
بگو از ما که تو خونمون غریبیم
لحظه لحظه در فرار و در فریبیم
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه ها رو می کشیم ، نمی شماریم
دل دریا رو نوشتی
همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس

چند جمله از پرویز شاپور

*پرویز شاپورنویسنده ایرانی است. شهرت او به دلیل نگارش نوشته‌های کوتاه (اغلب
تک خطی) است که ظرافت و دیدی شاعرانه و طنزآمیز دارند.**
در سال های ۱۳۲۹ با فروغ فرخزاد، نوه خاله مادرش که پانزده سال از او کوچک ‌تر
بود، ازدواج کرد. آنها اهواز را برای زندگی مشترک انتخاب کردند. در ۲۹ خرداد
۱۳۳۱ پسرشان به نام کامیار متولد شد که فروغ دراشعار خود به اواشاره کرده، و
شاپورنیز از«کامی» ب عنوان نام مستعار وی استفاده میکرده‌ است. رابطه زناشویی
این دو به خاطر دخالت‌های نزدیکان در سال ۱۳۴۳ به جدایی کشید.
پس از جدایی از فروغ ، شاپور هرگز دوباره ازدواج نکرد و تا آخرعمرهمراه با
کامیار و دکتر خسرو شاپور برادرش در یک خانه قدیمی زندگی می‌کرد وی در ۶ تیر
۱۳۷۸ در بیمارستان عیوض‌زاده تهران بستری شد و درساعت ۶ صبح ۱۵ مرداد
درگذشت.آرامگاه پرویز شاپوردر قطعه هنرمندان بهشت زهرای تهران است.*
 
*مادر «شاپور» می‌گفت: «شصت سال بچه بزرگ کردم، یک کلمه حرف حسابی از دهانش
نشنیدم.» ولی همین حرفهای ناحساب شاپورکه با اسم «کاریکلماتور»، از مجموعه ها و
جنگ های هنری و ادبی سر در می‌آورد، از بهترین و طنازانه ترین ستون های این
مجلات بود. این کاریکلماتور است که اسم شاپور را به ادبیات مدرن ایران سنجاق
کرده. در زیر چند نمونه از کارهای شاپور را می خوانیم:***
 
*بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم.**
زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی رود.
 
جارو، شکم خالی سطل زباله را پر می کند.***
 
 
 
 
 
*برای مردن عمری فرصت دارم.**
**اگر خودم هم مثل ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسیده بودم**.**
 
ستارگان سکه هایی هستند که فرشتگان در قلک آسمان پس انداز کرده اند.
**با اینکه گل های قالی خارندارند ، مردم با کفش روی آن پا می گذارند.**
 
سایۀ چهار نژاد یک رنگ است.
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد.
 
قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست.
به نگاهم خوش آمدی.
 
قطرهٔ باران، اقیانوس کوچکی است.
**هر درخت پیر، صندلی جوانی می‌تواند باشد**. **
 
اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان میسازم.
*
*روی هم** **رفته زن و شوهر مهربانی هستند!***
 
- *وقتی عکس گل محمدی در آب افتاد، ماهی‌ها صلوات فرستادند**.***
- *به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است**.***
- *برای اینکه پشه‌ها کاملاً ناامید نشوند، دستم را از پشه‌بند بیرون
می‌گذارم.**.***
- *گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است**.***
- *غم، کلکسیون خندهام را به سرقت برد**.***
- *بلبل مرتاض، روی گل خاردار می‌نشیند!*
* باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده ، به آبپاش مرخصی داد..**
- قطره باران غمگین روی گونه ام اشک میریزد.
**فواره و قوه جاذبه از سربه سر گذاشتن هم سیر نمی شوند**. **
 
- در خشکسالی آب از آب تکان نمی خورد.
- رد پای ماهی نقش بر آب است.
**. گل آفتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند**.**
 
. با چوب درختی که برف کمرش را شکسته بود ، پارو ساختم.
. با سرعتی که گربه از درخت بالا می رود، درخت از گربه پایین می آید.*
*. دلم برای ماهی ها می سوزد که در ایام کودکی نمیتوانند خاک بازی کنند**.**
پرگاری که اختلال حواس پیدا می کند بیضی ترسیم می کند.
**- آب به اندازه ای گل آلود بود که ماهی ، زندگی را تیره و تار میدید*

سوگ شمس((

رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن

 

ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا كن

از من گريز تا تو هم در بلا نيفتی

بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن

ماييم و آب ديده در كنج غم خزيده

بر آب ديده ما صد جاي آسيا كن

خيره كشي است ما را دارد دلي چو خارا

بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن

برشا خوبرويان واجب وفا نباشد

اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن

درديست غير مردن كانرا دوا نباشد

پس من چگونه گويم كين درد رادواكن

در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم

با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن

گر ا‍‍ژدهاست بر ره عشق است چون زمرد

از برق اين زمرد هين دفع اژدها كن


 

-مولوی-

شاعر دوخته لب

در سال ۱۳۰۷ به نمایندگی یزد در مجلس انتخاب شد و یکی از دو نماینده اقلیت
مجلس را تشکیل داد. چه که از اقلیون دیگر کسی را در مجلس باقی نگذاشتند. در
مجلس دائما فحش می‌شنید و حتی یک‌بار زمانی که داشت علیه یکی از وزرای نظامی
کابینه صحبت می‌کرد، یکی از نماینده‌ها جلو آمد و به صورت او کوبید که خون از
دماغش جاری شد.
شرح این قصه شنو از دو لب دوخته‌ام تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته‌ام
 
میرزا محمد متخلص به فرخی در سال ۱۲۶۷ قمری در یزد متولد شد. در ۱۵ سالگی به
علت روح آزادی‌خواهی و افکار روشن و شعری که علیه اولیای مدرسه سروده بود، از
مدرسه اخراج شد. پس از خروج از مدرسه به کارگری مشغول شد. با طلوع مشروطیت و
پیدایش حزب دموکرات در ایران، فرخی به آن حزب پیوست و در ستایش آزادی چنین سرود
:
 
قسم به‌ عزت و قدر مقام آزادی
که روح بخش جهان است نام آزادی
به پیش اهل جهان محترم بود آن‌کس
که داشت از دل و جان احترام آزادی
 
در آن عصر مرسوم بود که در اعیاد، شعرا قصایدی می‌ساختند و در مدح حکومت وقت در
روز عید می‌خواندند. فرخی با شعری رسما حکومت را به باد انتقاد گرفت ؛
 
عید جم شد ای فریدون خو بت ایران پرست
مستبدی خوی ضحاکی است این خو نه ز دست
 
به خاطر این شعر حاکم یزد بر او غضب کرد و دستور داد تا دهان فرخی را با نخ و
سوزن دوختند و او را به زندان انداختند. چه که شاعری نبود که برای مدح این و آن
شعر بگوید :
 
خود تو می‌دانی نیم از شاعران چاپلوس
کز برای سیم بنمایم کسی را پای‌بوس
 
در زندان با لبان دوخته شعری سرود و با مطلع زیر برای آزادی‌خواهان و
دموکرات‌های تهران فرستاد ؛
 
شرح این قصه شنو از دو لب دوخته‌ام
تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته‌ام
 
پس از یکی دو‌ماه از زندان فرار کرد و به تهران آمد و در جراید اشعار آب‌دار و
مقالات موثر و تندی راجع به آزادی ایران انتشار داد. فرخی در اوایل جنگ جهانی
اول به عراق مهاجرت کرد و مورد تعقیب انگلیسی‌ها قرار گرفت. از بغداد به کربلا
و از آن‌جا به موصل و از آن‌جا با پای پیاده و از بی‌راهه به ایران رجعت کرد.
در تهران ترور شد، اما جان سالم به‌در برد. با قرارداد ۱۹۱۹ به شدت مخالفت کرد
و علیه رضا شاه موضع گرفت ؛
 
کیست در شهر که از دست غمت داد نداشت
هیچ کس همچو تو بیدادگری یاد نداشت
 
فرخی در سال ۱۳۰۰ شمسی روزنامه «طوفان» را منتشر کرد که به علت حق‌گویی و
طرف‌داری از ملت در طول ۷ سال انتشار آن، ۱۵ بار توقیف شد. اما فرخی به توقیف
آن اعتنایی نداشت و افکار خود را در روزنامه‌های «ستاره شرق»، «قیام» و
«پیکار»، منتشر می‌کرد.
 
با انتشار مقاله‌ی آتشین در «طوفان»، این روزنامه توقیف شد. در این مقاله به
شدت به کارهای رضاخان و سرکوب آزادی‌خواهان توسط او حمله شد و در آخر مقاله هم
آمد ؛ «ما می‌دانیم که در قبال این صحبت‌ها، حبس و تبعید و ضرب و شتم و هر نوع
مصیبتی مستور است اما معتقدیم شکست به حق، گواراتر از پیروزی به باطل است.»
 
با انتشار مقاله‌ی دیگری او را گرفتند و به سرباز خانه‌ای در کرمان تبعید
کردند. دو ماه در زندان بود تا بالاخره آزاد شد و به تهران آمد و به مبارزه
ادامه داد. روزنامه‌ی طوفان فرخی، یکی از بهترین روزنامه‌های ایران بود که با
اشعار و مقاله‌های تند و صریحش مورد توجه مردم ایران قرار داشت. مردم بسیاری از
اشعار او را حفظ بودند ؛
 
شب چو دربستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
 
در سال ۱۳۰۷ به نمایندگی یزد در مجلس انتخاب شد و یکی از دو نماینده اقلیت مجلس
را تشکیل داد. چه که از اقلیون دیگر کسی را در مجلس باقی نگذاشتند. در مجلس
دائما فحش می‌شنید و حتی یک‌بار زمانی که داشت علیه یکی از وزرای نظامی کابینه
صحبت می‌کرد، یکی از نماینده‌ها جلو آمد و به صورت او کوبید که خون از دماغش
جاری شد. فرخی بعد از این اعلام کرد که امنیت جانی ندارد و گفت در کانون عدل و
داد (مجلس) که این بلا را بر سر من می‌آورند، دیگر معلوم است در بیرون چه به
روزم خواهند آورد. چند شب وسایل زندگی و رخت‌خوابش را به مجلس آورد و چند روز
در مجلس به سر برد، تا این‌که مخفیانه از تهران خارج شد و به مسکو رفت.
 
در آن‌جا به دلیل انتقاد از رژیم کمونیستی نتوانست در مسکو بماند و به برلین
رفت. در برلین از تعقب افکار آزادی‌خوا‌هانه‌ی خود دست برنداشت و در مجله پیکار
بر علیه حکومت استبدادی ایران مقالاتی را نوشت. در این گیر و دار، تیمورتاش
وزیر کابینه به برلین رفت و با فرخی ملاقات کرد و به وی از طرف شاه اطمینان داد
که به ایران بازگردد و بدون دغدغه به سر برد. شاعر خوش قریحه و آزادی‌خواه فریب
خورده و از طرفی به علت تهی‌دستی نتوانست در خارج به ‌سر برد و با پای خود به
سیاه چال بازگشت.
 
با آمدنش به تهران دستگیر شد و به زندان افتاد. بیش از یک‌ سال در زندان بود که
در سال ۱۳۱۶ با خوردن تریاک تصمیم به خودکشی گرفت و این رباعی را به خط خود روی
دیوار زندان نوشت ؛
 
زین محبس تنگ درگشودم و رفتم
زنجیر ستم پاره نمودم و رفتم
بی‌چیز و گرسنه و تهی‌دست و فقیر
زان‌سان که نخست آمده بودم رفتم
 
پاسی از شب نگذشته بود که زندان‌بان حال او را درمی‌یابد. پزشک را خبر می‌کند و
فرخی از مرگ نجات پیدا می‌کند. وی به خاطر "اسائه‌ی ادب به مقام سلطنت" به ۳۰
ماه زندان محکوم شد و در طول محکمه هیچ نگفت و در آخرین جلسه این جمله را بر
زبان راند که ؛ «قضاوت نهایی با ملت است» و حکم را امضا نکرد.
 
در زندان با وجود آن‌که به شدت محتاج لباسی برای سرما و نیازمند تکه نانی برای
سیر کردن خود بود و آرزوی یک لحظه استشاق هوای آزاد را می‌کشید، از راه خود دست
برنداشت و اشعار زیر را سرود ؛
 
پیش دشمن سپر افکندن من هست محال
در ره دوست گر آماج‌گه تیر شوم
 
و ...
 
بی‌گناهی گر به زندان با حال تباه
ظالم مظلوم کش هم تا ابد جاوید نیست
 
زندان‌بانان گزارش دادند که فرخی در زندان شعر می‌گوید و بین زندانیان پخش
می‌سازد. پس او را به انفرادی منتقل کردند و لباس و حمام و سلمانی و خوراک و
سیگار را از او گرفتند تا بمیرد. این سختی‌ها چنان او را در تنگنا گذاشته بود
که مرگ را بزرگ‌ترین سعادت می‌دانست.
 
بهر من این زندگانی غیر جان کندن نبود
مرگ را هر روز می‌دیدم در نقاب زندگی
 
و ...
 
ای عمر برو که خسته کردی ما را
ای مرگ بیا ز زندگی سیر شدم
 
و یا ...
 
فرخی چون در زندگانی نیست غیر از درد و غم
ما دل خود را به مرگ ناگهان خوش کرده‌ایم
 
و یا ...
 
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آن‌چه جان کند تنم، عمر حسابش کردم
 
تا این‌که روزی در غذایش سم ریختند، اما فرخی فهمید و آن‌را نخورد. سرانجام به
دستور رضاخان و با آمپول هوای پزشک احمدی، به زندگی این بزرگ‌مرد تاریخ شعر
ایران خاتمه داده شد. روزنامه‌های آن زمان مرگ او را این‌چنین روایت کردند ؛
«فرخی را شبانه از زندان به مریض‌خانه بردند. در آن‌جا پزشک احمدی و سرهنگ
نیرومند رئیس زندان و چند جلاد دیگر حضور داشتند. چند نفر او را روی تخت
خواباندند و دست و پایش را محکم گرفتند تا مقاومت نکند. پزشک احمدی آستین‌هایش
را بالا زد. هنگامی که دژخیمان شاه بر او هجوم آوردند و در آن لحظات مرگ، باز
از پا ننشست و فریاد برآورد که ؛ «هرگز دل ما زخصم در بیم نشد / در بیم ز
صاحبان دیهیم نشد / ای جان به فدای آن‌که پیش دشمن / تسلیم نمود جان و تسلیم
نشد.» دهانش را گرفتند و احمدی سرنگ پر از هوا را در رگ او خالی کرد. کم‌کم در
حالت آن شاعر خفقان ایجاد شد. به خرخر افتاد و رنگش مانند قیر سیاه شد. تشنج
کرد و سرانجام بی‌جان شد.» (روزنامه «ستاره»، شماره ۱۷۱۵، مورخه ۵/۱۱/۱۳۲۲)
 
مرگ او ضربه‌ای سهمگین بر پیکر ادبیات و شعر ایران وارد آورد، چه که قرن‌ها
می‌گذرد تا چنین افرادی پا به عرصه‌ی ظهور بگذارند. وی از معدود پاک مردان
روزگار ماست که از تمام علائق مادی و تجملات زندگی دست شست و شجاعانه به
استبداد حمله برد و جانش را در این راه گذاشت. شکنجه و زندان و انفرادی و حتی
مرگ باعث نشد تا از راهش دست بکشد و با استبداد سازش کند. نام او بر بلندای
تاریخ آزادی ایران، سال‌های سال می‌درخشد و راهش ادامه داده خواهد شد.
 
به قول ولتر ؛ «حقایق را بگویید و مردم را آگاه سازید، ولی مطمئن باشید که کشته
خواهید شد». به راستی که فرخی یزدی مرغ حق شبستان تاریخ ایران بود.
 
*منابع *:
(۱) دیوان فرخی یزدی، گردآوری شده توسط حسین مکی.
(۲) گذشته چراغ راه آینده است، نشر جامی
 

کاش اولین روز دبستان بازگردد

اولین روز دبستان بازگرد 

کودکی ها شاد وخندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی

برسوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند اموز روباه وخروس  

روبه مکارو دزد وچاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است  

سفره پر از بوی نان  گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود  

فیل نادانی برایش موش بود

باوجود سوزو سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

همکلاسی های درد ورنج وکار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد

کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود  

جمع بودن بود وتفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد ان آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش
 
ای معلم نام وهم یادت بخیر

یاد درس آب وبابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن   
     

عشق!!!!*

یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد.. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!

یاری اند کس نمی بینم یاران را چه شد؟

*یاری اند کس نمی بینم یاران را چه شد؟ دوستی کی آخر آمد
دوستداران را چه شد؟*
 
*آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست؟ گل بگشت از رنگ خود باد
بهاران را چه شد؟*
 
*کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد
یاران را چه شد؟*
 
*لعلی از کان مروت بر نیامد سال هاست تابش خورشید و سعی باد و
باران را چه شد؟*
 
*گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند کس به میدان در منی آید
سواران را چه شد؟*
 
*صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد
هزاران را چه شد؟*
 
*زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت؟ کس ندارد ذوق مستی میگساران را
چه شد؟*
 
*شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سر آمد
شهریاران را چه شد؟*
 
*حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش از که می پرسی که دور
روزگاران را چه شد؟*

*الاغ عمرش را به خليفه داد

بهلول روزي پاي بر جاده اي مي گذاشت.
كاروان خليفه ( هارون الرشيد ) با جلال و
شكوه و آشكار شد.
خليفه خواست ، با او شوخي كند.
گفت : موجب حيرت است كه تو را پياده
مي بينيم ! پس" الاغت " كو ؟
بهلول گفت: همين امروز عمرش را داد به
" شما."

· *بهلول در نزد خليفه*

روزي بهلول، پيش خليفه " هارون الرشيد "
نشسته بود . جمع زيادي از بزرگان خدمت
خليفه بودند . طبق معمول ، خليفه هوس كرد
سر به سر بهلول بگذارد. در اين هنگام صداي
شيعه اسبي از اصطبل خليفه بلند شد.
خليفه به مسخره به بهلول گفت:
 
برو ببين اين حيوان چه مي گويد ، گويا با تو كار
دارد.
بهلول رفت و بر گشت و گفت:
اين حيوان مي گويد:
مرد حسابي حيف از تو نيست با اين" خر ها "
نشسته اي. زودتر از اين مجلس بيرون برو.
ممكن است كه :
" خريت " آنها در تو اثر كند.
 

*ماجرای اشک*

تابد فروغ مهر و مه از قطره های اشک
 
باران صبحگاه ندارد صفای اشک
 
گوهر به تابناکی و پاکی چو اشک نیست
 
روشندلی کجاست که داند بهای اشک ؟
 
ماییم و سینه‌ای که بود آشیان آه
 
ماییم و دیده‌ای که بود آشنای اشک
 
گوش مرا ز نغمه ی شادی نصیب نیست
 
چون جویبار ساخته ام با نوای اشک
 
از بسکه تن ز آتش حسرت گداخته است
 
از دیده خون گرم فشانم بجای اشک
 
چون طفل هرزه پوی بهر سوی می دویم
 
اشک از قفای دلبر و من از قفای اشک
 
دیشب چراغ دیده من تا سپیده سوخت
 
آتش افتاد بی تو بماتم سرای اشک
 
خواب آور است زمزمه جویبارها
 
در خواب رفته بخت من از هایهای اشک
 
بس کن رهی که تاب شنیدن نیاوریم
 
از بسکه دردناک بود ماجرای اشک
 
 
رهی معیری