بسوزان وجودم كه ديگر مرا آرزويي نمانده
ز كوي بلاكشان آمدم ،
بگو رفته اي كجا ساقي؟
درميخانه چرا بسته اي؟
كه غم مي كشد مرا ساقي
برفتم تا كه به جانان رسم،
رسيدم به جان ز تنهايي
كنون در پناه تو آمدم
كجا رفته اي؟ بيا ساقي
رسيدم به جايي كه بسته ره گريزم
به دست تو خواهم كه خون سبو بريزم
بگو رفته اي كجا ساقي؟
درميخانه چرا بسته اي؟
كه غم مي كشد مرا ساقي
برفتم تا كه به جانان رسم،
رسيدم به جان ز تنهايي
كنون در پناه تو آمدم
كجا رفته اي؟ بيا ساقي
رسيدم به جايي كه بسته ره گريزم
به دست تو خواهم كه خون سبو بريزم
+ نوشته شده در دوم دی ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۱۴ ب.ظ توسط شیرین
|