ز كوي بلاكشان آمدم ،
بگو رفته اي كجا ساقي؟
درميخانه چرا بسته اي؟
كه غم مي كشد مرا ساقي
برفتم تا كه به جانان رسم، 
رسيدم به جان ز تنهايي
كنون در پناه تو آمدم 
كجا رفته اي؟ بيا ساقي
رسيدم به جايي كه بسته ره گريزم
به دست تو خواهم كه خون سبو بريزم